دی ۶۵ بود! بند نافم را محکم دور گردنم گره زدم تا همان جا خفه شوم و پایم را در این دنیای عجیب و غریب
نگذارم! اما گروه محترم سفیدپوشی که فرشته های روی زمین بودند بند ناف را از گردنم باز کردند و ضربه
ای پشتم زدند تا گریه کنم.
یادم هست برای اولین بار در زندگی همان جا بود که با عالم و آدم لج کردم وگریه نکردم، اما آن ها که لج
بازتر از من بودند، اصرار کردند گریه کنم و هی ضربه زدند و من هم که حال وحوصله ی لج و لج بازی با یک
مشت فرشته ی بچه مثبت را نداشتم، برایشان گریه کردم و دیدم که آن آدم های کینه ای تا گریه ی من را
دیدند و شنیدند، لبخندی بر روی لبان مبارک موذی شان نقش بست. البته در بین گریه و زاری هایم به آن ها
گفتم که کوه به کوه نمی رسه اما آدم به آدم می رسه! آدم به آدمنرسه،کلاغ حتماً به آدم می رسه......"
قسمتی از" زندگی نامه ی یک کلاغ"
۱.خب حالا بگو ببینم امروز چه روزیه؟! نمی دونی؟ واقعاً نمی دونی؟ اون تقویم رو بردار بیار...ای بابا، چقدر
تنبلی، پاشو دیگه....چه روزیه؟! آفرین تاریخ رو درست گفتی! خب حالا بگو ببینم این تاریخ چه روزی بوده؟!
چی....؟!!!!!!!!!!!!! روز اولین تصمیم من برای خودکشی؟!!!!!فکر کن ببین روز دیگه ای نیست؟! روز اولین لج
بازی من؟!!!ای بابا!دیگه چه روزیه؟! روز دیگه ای نیست؟! واقعاً نیست؟! باشه،کوه به کوه نمی رسه اما...!
۲.اون لبخند چیه رو لبت؟!مثل اینکه ماه محرمه ها!نخند سنگ می شی!!!!!
با کمی تاخیر:
منتظری آزادیت مبارک و روحت شاد!
و
امیدوارم که زمستون خوبی باشه و روسیاهی برای هیچ کس حتی زغال هم باقی نمونه!
اینجانب ایمیل خود را چک نموده با کمال تعجب میلی از دانشکده دیدم چشمانم شاخ در آورد و تا این
پاکت باز شود فکرم هزار جا رفت.اما با تعجب بیشتر با متنی روبرو شدم که فکر کردم حتماْ نامه ی
عاشقانه ای است!!!!!
خلاصه ای از آن نامه ی پر مهر را برایتان می نویسم:
"سلام ای عزیز دل دانشگاه.ای فرزند خوب و آگاه و توانا بود هر که دانا بود ما!درود بر تو دختر خوب و فهیم
و عاقل و ....و...و....!
ای تویی که خیلی خوبی و امید ما هستی و ما به تو افتخار می کنیم.آیا می دانی فردا روز توست؟!آری
و ما به همین دلیل برای تو دانشجوی آگاه و فهیم و توانا و...جشنی برپا کرده ایم!
علاوه بر برنامه های بسیار سرگرم کننده و مفید از شما پذیرایی مفصلی نیز به عمل خواهد آمد که از این
قرار است:چای و شیرینی.کیک و ساندیس.بستنی.شکلات.نسکافه.قهوه.انواع کباب های لذیذ.ماهی
قزل.مرغ بریان.بوقلمون و همچنین انواع و اقسام غذاهای خانگی خوشمزه و بهداشتی!
ضمناْ اگر تا آخر جشن شرکت داشته باشید حتماْ به شما آب شنگولی نیز خواهیم داد.
به امید دیدار شما در جشن با شکوه روز دانشجو.فدای تو بشویم ما!"
من که با خواندن این متن که نه این گوهر کم یاب گل از گلم شکفته بود به امید فردا لحظه شماریی
کردم!
.....................................
صبح ۱۶ آذر خواستم راهی دانشگاه شوم که با در بسته روبرو شدم!در قفل بود.نه تنها آن در که در
پشتی خانه.در پشت بام و در زیرزمین.همه و همه قفل بودند و روی آن ها بزرگ نوشته شده بود:"خروج
ممنوع"هر چه داد و بیداد کردم کسی به دادم نرسید.خود را به در و دیوار کوبیدم و گفتم:من امروز باید
بروم!یک جشن استثنایی بر پاست.یک کلاس خیلی مهم با یک استاد خیلی مهم هم دارم که قرار
است درس های خوبی یادمان بدهد....اما مثل اینکه هیچ کس نبود یا هیچ کس صدایی نمی شنید فقط
و فقط صدای آهی آمد که جگرم را کباب کرد و داد و بیدادهایم را بی صدا کرد.هر چند که بعد از آن به
حالی افتادم که اگر ۱۰۰ کشتی داشتم و همه ی شان با هم غرق می شدند چنین حالی پیدا نمی
کردم.
راستش هنوز نمی دانم که آن ایمیل و آن تاریخ و آن جشن حقیقت بود یا رویا و یا کابوس!تنها چیزی که از
آن روز در ذهنم باقی مانده اسارت است و همان یک صدا....!
|
فصل 1 سوسک ها و مورچه ها را که نکشتم،هیچ حاضرم پشه ها و مگس ها محاصره ام کنند اما نمیرند! حالم از خودم بهم میخورد! فصل 2 گوسفند را کشتند،عروس از روی خونش رد شد و رفت! مرغ را کشتند،شام عروسی مهیا شد! حالم از دیگران بهم میخورد! فصل 3 لیوان از دستم افتاد و شکست،بدنم می لرزد; لیوان را کشتم! حالم از خودم بهم میخورد! فصل 4 زنش را کشت،از روی خونش رد شد و رفت! حالم از دیگران بهم میخورد! فصل 5 خودم را کشتم، کیست اینکه از روی خونم رد می شود و می رود؟! حالم از....بهم میخورد!
خبر جدید از درویش خان: کلاغ پر یاد گرفته!البته کلاغشو من می گم پرش رو اون! |
باران ، هواي خنك صبح پاييزي ، خش خش برگ درختان ، قارقار كلاغان ، گربه هاي مشغول بازي ، بچه مدرسه اي هاي خابالو!....
ناگهان چشمت مي افتد به جوي آب!
در بين اين همه زيبايي جا مي خوري از ديدنش!
رنگ سرخش حال تو را متغير مي كند!
چشمان معصومش را يادت هست؟چند لحظه قبل از مرگ به او آب دادند!
آري ، يادت مي آيد كه ديروز عيد بوده است!
عيد كشتن آن چشم ها!
باز هم درويش خان متفكر در ادامه ي مطلب!
موضوع انشا:يك خاطره از روزهاي اخير:
ما دیروزکه سیزدهم آبان بود رفتیم خیابان که پاک کن بخریم. آخه فردا که 15 آبان باشه امتحان نقاشی
داریم. !آن روز خيابان خیلی شلوغ بود! یک عده بودند كه مثل ما در پياده رو ها راه مي رفتند و هي
الكي و بي خودي شعر مي خواندند. از یکی پرسیدم این ها چرا شعر می خوانند. گفت این ها شعر
نیست، شعاره. من که فرق شو نفهمیدم .اين عده بیشترشون لباس هاي سبز پوشيده بودند.
عده ي ديگري هم بودند كه اينها همه ي شان لباس هاي سبز پوشیده بودند و چوب هاي بلندي هم در دستشون بود!
واين دسته ی سبزهای دوم دنبال آن عده ي سبز اولي مي كردند و با چوب هايشان به آن ها مي زدند و سرشان داد مي کشیدند.!
ما كه رفته بوديم پاك كن و مداد تراش بخريم را هم با اين چوب هايشان زدند و دعوايمان كردند و ما
قول داديم ديگر پاك كن نخريم!و فهميديم كه پاك كن خریدن در تاریخ 13 آبان چيز بدي است.!
يك عده ي ديگري هم در خيابان بودند كه اينها اصلاً سبز نپوشیده بودند ولی خیلی ترسناک بودند و
ما از آن ها ترسيديم، آن ها هم دنبال همان دسته ي اول مي كردند و حرف هاي خيلي خيلي بد -كه
اگر ما آن ها را بزنيم مادرمان فلفل درون دهانمان مي ريزد -مي زدند و هر كسي را كه مي توانستند
بگيرند حسابي كتك مي زدند و يا آن ها را مي بردند و ما ديگر نمي ديديم كه كجا مي برند!
اما آقا اجازه ما اين انشاء را نوشتيم بخاطر عده ي چهارم كه به نظرمان عجيب بودند و در موردشان سوال داريم!
اين عده سوار بر اتوبوس بودند و به سبزهای دسته ی اول مي خنديدند و يا گاهي سرشان را بيرون
آورده و يك چيزي بر عليه اون ها مي گفتند!آقا ما يكبار به طور ناگهاني چشممان به يك خانم خیلی
مومن در اين اتوبوس افتاد كه مثل همراهانش سانديسي در دست داشت و داشت ته آن را در مي
آورد!و خيلي هم خوشحال و خندان بود. خودمان ديديم كه اين خانوم آن دستش را كه خالي بود از زیر
چادر درآورد و به علامت"خاك بر سرت" براي اون سبز ها تكان داد!
و از لبش معلوم بود که گفت:خاك بر سرت!
آقا اجازه ما آن 3 دسته ي اولي را فهميديم كه چه كساني هستند و چرا آمده اند و چكار مي كنند!اما...
اين بود خاطره ي من
پايان
كودكي درويش خان يادتون هست؟(عكساش توي پست مصائب خانه داريه!)ايشون قبل از اينكه درويش خان بشن خس و خاشاك خان بودند كه بعداً توبه كردند و به درويشي و موسيقي روي آوردند!اما من با كلي جست و جو يه عكس از آن زمان هاي قلب از توبه ي ايشون پيدا كردم و در ادامه ي مطلب براتون گذاشتم!

جمعي از دوستدارانشون به ايشون!
اين هم مسابقه اي براي فرزندان ايشون!
پاسخ و برندگان خوشبخت مسابقه ي 22 آبان در ادامه ي مطلب اعلام شد:
|
| ||
|
انگار آدم هر چیز نداشته ای را که دارد در جیبش می گذارد که از دیگران پنهان کند! طوری که کسی نداند آنجا در آن جیب کوچک مانتو چه چیز مهمی را پنهان کرده است! .............................................. حالا می فهمم چه میکشید! پروانه ی بال شکسته ی تنهای من! پروانه ام ، یک بال نداشت با این حال پرواز میکرد! تمام سعیش در پنهان کردن بال شکسته اش بود! حالا میفهمم.....
|
کلاغ چرا...؟!چرا کلاغ....؟!
اين روزها اين سوال رو زياد شنيدم.من هم معمولا این سوال رو بی جواب می گذارم.اما تصمیم گرفتم
شفاف سازی کنم و به برخی چالش های مهم.موضوعات مهم.اشاره كنم.توضيحات خود را ارائه كنم!
موضع ما كاملا روشن است.ما مي خوايم كد خداي دُ....(اي واي ببخشيد باز من روي يه آنتن اشتباهي
نشستم!)
کلاغ موجودیست از نوع پرندگان.با بال و پر سیاه و طوسی و گاهي هم سفيد.با منقاری...(ولش
کن .اینها رو که همه می دونن!)فقط این نکته را متذکر شوم که اینجانب یکی از هم خانواده های محترم
خودم را که زاغ نام دارد و تماماً سياه است بیشتر دوست دارم اما چه کنم که خدوندگارم مرا کلاغ آفرید
نه زاغ!
مردمان قدیم بر طبق خرافات خود این پرنده را شوم می دانستند و این خرافه هنوز نیز کم و بیش دیده
می شود!اما این فقط در حد همان خرافات و ناآگاهی هاست!!(اگه سند و مدرکی داری که کلاغ شومه رو
کن.هی نگو:بگم؟بگگگم؟بگگگگگم؟؟؟!»)
شاید الان بگویید که روزی کلاغی روی بام خانه ی مان نشست و هی قار و قار کرد تا شب
یکی از اعضای خانواده ی مان دار فانی را وداع گفت!(آخه آدم عاقل این هم شد سند؟)
اگر بر طبق این داستان زندگی کنیم و فکر کنیم که هر قار و قاری روی بام خانه نشان از مرگ کسی
است هم اکنون باید تمام خاندان شما نابود شده باشد!(تو چرا زنده ای؟!)
شاید مردم قدیم به این علت دل خوشی از کلاغ ها نداشتند که خودشان و یا اجداد نزدیکشان اکثرا
کشاورزی می کردند و اجداد بازیگوش من هم که طبق عادت به زمین های آن ها می رفتند و حسابی
خوش می گذراندند!
اما شما دیگر چرا؟شمایی که حتی درخت های خشک و بی جان و لاغر اندام کوچه هایتان هم نمی
تواند جای مناسبی برای ما و زندگی ما باشد چه برسد به بازیگوشی و خوش گذرانی!
شاید هم این اعتقاد بخاطر سیاه بودن این پرنده است!چرا که سیاه سال هاست رنگ عزا و شومی
شناخته می شود!که این مشکل نیز خدا را ۱۰۰ هزار مرتبه شکر با درایت دوست عزیزمان "رضا"حل شد
و هم اکنون به نام رنگ عشق معروف گشته است(مشکی رنگه عشقه.مثه رنگ چشای مهربونم....)
کلاغ موجودیست بسیار باهوش(البته به استثنای کلاغی که من باشم!)و بازیگوش!
اگر روزي روزگاري قالبي صابون و يا از آن بهتر يك تكه طلا را درون حياط خانه جا گذاشتين و بعد از دقايقي
برگشتيد و پيدايش نكرديد.اصلاً و ابداً به كلاغ شك نكنيد.حتما كار ،كار ِ روباه مكار و يا گربه نره است!
(این وصله ها به من نمی چسبه!)
از همه ی این ها عجیب تر(البته عجیب برای شما)زیبایی کلاغ است.بله.کافیست کمی دقیق باشید!
با کمی دقت می بینید که این موجود یکی از زیباترین موجودات زنده ی دنیاست!بله.فقط بیایيد از امروز با
دید جدیدی به این موجود بنگرید.تمام افکار منفی قبلی که شاید فقط از نا خودآگاه جمعیتان بوجود آمده
بوده را دور بریزید و بدون کینه به این موجود نگاه کنید!بعد از مدتی تمرین.می بینید که نه تنها هیچ
دشمنی ای با او ندارید و او نیز آزاري براي شما ندارد...بلکه کم کم به او علاقه مند هم می شوید!
زیبا نبودن این موجود از نظر انسان هم بر می گردد به اینکه با همان نگاه اول و سطحی شان در هر
موردی نظر خود را اعلام می کنند و بر آن پایبند می مانند و نمی کنند کمی دقت و حوصله ی بیشتری
برای شناخت زندگی و موجودات اطرافشان بگذارند و سریعاً موضع گیری مي کنند!و زشت و زیبا بودن
افراد را با نگاه اول صادر مي کنند!
شاید همین افکار باعث شده که انسان های خودخواه(که همه ی جهان و زيبايي هايش را برای خود می
خواهند) کلاغ را برای شاد کردن دل خودشان گوشه ی زندان و پشت میله ها نیندازند!که این یک
موهبتي است برای کلاغ!
حالا چرا؟الله اعلم!شاید به همان دلیل که او را زشت می دانند و زیبایی را در رنگ و صدای ظریف و اندام
کوچک و نحیف می بینند!
و شاید به این علت که این موجود در همه جا هست و به چشمشان عادی میاید و به همین دلیل
وجودش را در خانه بیهوده می بینند!
شاید هم به دلیل ذات آزاد این کلاغ است و اینکه در ذاتش نیست که زندانی باشد(همون بهش نمیاد
خودمون!)و اگر او را در قفس بیاندازند آنقدر قار و قار می کند تا از دستش خسته شوند و رهایش کنند!
"اسارت هرگز!"
این یکی بالاخره به نفع کلاغ تمام می شود!
خلاصه بگویم که کلاغ همیشه در طول تاریخ مظلوم واقع شده.فیلم پرندگان استاد هیچکاک را به یاد
بیاورید!من ِ کلاغ از این فیلم وحشت دارم چه برسد به شما! اما باور كنيد هجوم انسان ها بر روح و روان و
شخصيت و جسم هم نوعان خودشان بسيار ترسناكتر و بدتر از هجوم پرندگان - كه خيلي هم رئال
نيست-مي باشد!و اين هجوم هر چند مثل هجوم پرندگان با چشم قابل ديدن نيست اما وجود دارد و
خيلي هم رئال و واقعي است!
در آخر شما را مي سپارم به سهراب سپهري كه با چند جمله ي كوتاه تمام اين حرف هاي مرا به شما
بگويد:
چشم ها را بايد شست،جور ديگر بايد ديد........گل شبدر چه كم از لاله ي قرمز دارد.....و چرا در
قفس هيچ كسي كركس نيست؟!
پ.ن: ببخشيد كه اين دفعه بر خلاف هميشه پستم طولاني بود!
اگر توجيه نشديد بگيد يه جور ديگه توجيه تون كنم(از منقارم و اینکه اگر حرصم در بیاد خیلی هم بدجنس
می شم چیزی نگفتم؟!)
و به قول بعضی ها و بعضی های دیگر باید اضافه کنم که فرو پاشی ما(اونها)نزدیک است!حسابی هم
هست.جدی تر از جدی هم هست!(این هم برای تبریک روز دانش آموزان عزیز بود!)
توي ادامه مطلب توضيحاتي كاملتر از توضيحات من راجع به كلاغ كه دوستان عزيزم برام فرستاده بودند،گذاشتم.
اينا رو بخونين ديگه حتما توجيه مي شين.اگه نشين كه......!
كلاغ:(عصبی و ناراحت.مدام راه مي رود) آخه من چه گناهي كردم تو اين خيابون خونه اجاره كردم سرهنگ؟حالا نمي شد اتوبان نزني؟
صياد: (متعجب!انتظار شنيدن چنين چيزي رو نداشت)چي؟!!! توي كلاغ داری به من چي ميگي؟تو هم می بینی که من قبلا استاد زبان بودم داری ازم سو استفاده می کنی ها!
ك: خب اين چه ربطي به اينكه زدين خيابون ما رو درب و داغون كردين داره؟
ص: ربطش اينه كه اگه الان زبون قار قاري تو رو ـ با همون استاد زبان بودنم ـ مي فهمم دليل نميشه كه
سو استفاده كني و هی حرف بزنی و از اتوبان من ايراد بگيري!
ك: قربونت بشم.صياد شهيد شيرازي.من كه از اتوبان تو ايراد نمي گيرم.دارم از شهرداري تهران ايراد
مي گيرم!
ص: (بسیار خونسرد است و نگاهش به آخر خيابان دوخته شده)اوهوكي!ما اين همه براي انقلاب زحمت
كشيديم.زندوني شديم.تلاش کردیم.حالا تو اومدي داري با قار قارات از شهرداري اين انقلاب بدگويي مي
كني؟در ضمن من شهيد صياد شيرازيم نه صياد شهيد!
ك: (از خونسردی صیاد عصبی شده و هی این طرف و آن طرف می پرد)حالا هر چي.فعلا كه شهرداري
گراميتون.محله ي ما رو از ريخت انداختن!همه ساختمونا رو كوبوندن و همين جوري زمين خالي پر از
آشغال رو رها كردن به امان خدا.اينجا هم شده پاتوق معتادها!ما ها هم از ترس اينكه از اين معتادا و
سرنگ هاشون H I V بگيريم از لونه بيرون نميريم!
ص: (از خونسردیش کاسته شده و رو به كلاغ كرده)ببين كلاغه!من توي عملیات فتح المبین، بیت
المقدس، رمضان، مسلم بن عقیل، والفجر ۱، ۲، ۳، ۴، ۸، ۹، عملیات خیبر و.... شرکت كردم!اينهمه براي
اين مملكت خدمت كردم.حالا تو اومدي نشستي جلوي من.مي گي يه اتوبان هم به نام خودم نداشته
باشم!
ك:(از عصبانیت نوکش را روی زمین می کوبد!) اي بابا!تو هم كه همش اين كاراتو مي کوبی تو سر من!
منم تو عمليات طلا دزدي از كشور همسايه.قار قار 1،2،3....و پنير المقدس و قاری بن طوطي شركت
كردم!منم خدمت كردم!
خب بساز.فعلا هم كه اين همه از اتوبانتونو ساختين.لاقل بگو يه دستي به سر و روي اين خيابون ما
بكشن!سالي يه بار يه رفتگر از اين خيابون رد نمي شه!
ص:(با لبخندی مرموز) آره.آخه اين مجاهدين نامرد توي لباس رفتگري منو ترور كردن.براي همين وصيت
كردم كه توي اتوبان من و خيابوناي اطرافش هيچ رفتگري حق عبور و مرور نداره!
ك:(نگران و مستاصل) آخه...سطل آشغالا...جوبا...خرابه ها....
ص: (رويش را به آخر خيابان آنجايي كه كارگرها در حال كار هستند مي كند)آخه نداره ديگه كلاغ
قارقاري.دوست نداري؟جمع كن برو يه محل ديگه!برو هم صحبت يه شهيد ديگه شو!
ک: (پشتش را به جايي كه كارگر ها هستن مي كند)میرم.وایسا قرار دادم با صاحبلونه تموم شه.میرم....
پ.ن:به هیچ وجه قصد بی احترامی نداشتم.فقط دلم از دست شهرداری خون بود.زورم به روح صیاد شهید شیرازی(یا همونی که خودش میگه)رسید!
|
|
|
من یک زنم! از نوع ایرانی آن! باور کنید من هم مثل شما در قرن 21 زندگی میکنم! مثل شما می توانم سلام کنم! میتوانم حرف بزنم! باور کنید اگر با مردی حرف میزنم معنیش این نیست که.... باور کنید من هم میتوانم دوست باشم! و فقط دوست باشم! باور کنید من و شما هر 2 انسانیم و قبل از اینکه جنسیتم را ببینید انسانیتم را ببینید! خسته ام از این افکار پلید! من زنم آری اما این واژه ی زن هم جزء انسان است! شی نیست،موجود عجیبی نیست! باور کنید می شود حرف زد،بحث کرد،نظر خواست و فقط همین! چرا سعی دارید با حرف های احمقانه انسان بودنمان را زیر سوال ببریم؟ من یک زنم! و یک انسانم!
پ.ن:می دونم که این نه یک متن زیباست،نه ادبیست،نه هیچ چیز دیگر!فقط حرف دلست! این را هم قبلا نوشته بودم.اما الان هم با حس و حالم مرتبط بود و هم اینکه ولادت حضرت مریم بود و ...! |
داستان زنی که قد سوسک بود و مرد غول آسا!
زن سوسکی: آخه چرا نباید بیام؟
مرد غول آسا: تو خیابون زیر دست و پا له میشی،می مونی زیر ماشین!
-- ...........
-- تو مهمونی هیچ کس نمی بیندت،حوصله ات سر میره!
-- ...........
-- تو فروشگاه بچه ها به جای اسباب بازی ور می دارنتو می برنت!
-- ..........
-- تو شرکت موقع جا بجا کردن وسایل می مونی زیر وسیله ها!وسیله های بزرگ:میز،کامپیوتر،دستگاه کپی
-- .........
-- بمون خونه!
.......................
روزی مرد به خونه اومد و زن رو پیدا نکرد!
زنگ زد به یه خدمتکار و گفت بیاد و در حین تمیز کردن خونه دنبال زنش بگرده!
خدمتکار اومد،همه جا رو تمیز کرد و شست و جارو کرد!
توی حموم هم پودر سوسک کش پاشید!
زن هنوز حمومش تموم نشده بود!....
پ.ن:اینو قبلا توی وبلاگ سیب زمینی خورها (که وبلاگ ایوانف است) نوشته بودم.و خب البته الان دیگه فقط اینجاست.
آره.طفلکها....
آره.قبول دارم.بچه های این دوره خیلی بی ادب و پررو شدند و اصلا با زمان ما قابل مقایسه نیستند.
اینم میدونم که مردم اون زمون یه احترام دیگه ای برای جماعت معلم ها قائل بودند.
تازه ما خیلی هم حرف گوش کن تر و درس خون تر بودیم.میدونم.
و اینکه معلم می تونست هر بلایی دوست داره سر ما بیاره.دعوامون کنه و قبل تر از ما هم که بچه ها رو
تنبیه بدنی می کردند.اما الان اگه معلم به بچه بگه بالا چشمت ۲ تا ابروی خوشگل و زیبا و برداشته شده
و مرتب یا تاتو هست.فرداش مامان بابای بچه به همراه دایی جان و خاله جان و عمه و عمو و زن دایی
اینا همه با هم میرن مدرسه رو (همانند یک مشت خس و خاشاک)به آتیش میکشن که چرا به بچه ی
ما گفتی که تاتوی ابروت خوب نیست و اگه یه پارتی کوچولو هم داشته باشن معلمه فرداش اخراجه و از
اونجایی که مملکتمون پر از معلمه باسواد است.سریعا جاش پر میشه!پس معلم های این دوره همچین
هم اوضاع خوبی ندارن!
ولی من بازم میگم:بیچاره معلم های زمان ما...
آخه اون موقع مترو نبود که بتونن صبح ها توی راه برگه های امتحانی بچه ها رو تصحیح کنن!
بیچاره ها....
خودتم میدونی که تا آخر عمرت مهاجری.غریبه ای.....
اگه ۳۰ سال دیگه هم اینجا زندگی کنی.باز هم غریبه ای.نه برای بقیه که برای خودت.حس تلخیه.نه؟
تو یه مهاجری....
حتی اگه رو لحن و لهجه ات کار کنی.حتی اگه تیپت رو شبیه مردمان وطن جدیدت کنی.اگه عین اونا
بشی.اگه هیچ کدومشون نفهمن که تو غریبه ای.اما خودت میدونی.خودت می فهمی و هر کاری می
کنی نمی تونی خودتو گول بزنی و تا آخر عمرت با حس تلخ هجرت ـحتی شاید فقط تو ناخودآگاهت-
زندگی می کنی و میمیری.حتی اگه بعد از هجرت به وطنت برگردی باز هم اون حس رو داری.شاید به
خونه ات.شاید به شهر ات.شاید به وطنت.شاید به تموم دنیات و شاید به خودت.
تو به حس غریبگی ات معتادی.
تو یه مهاجری....
ـ امروز چقدر غذات خوشمزه تر شده!
ـ خوشمزه شده؟نوش جونت.آخه امروز حواسم بود موقع هم زدن پشه هایی که افتاده بودن توش رو بردارم.
اپیزود ۲.
- میدونی تعریف افلاطون از هنر اینه که هنر محاکات طبیعته اما ارسطو میگه هنر تقلیدی از طبیعته.این ۲ تا تعریف کاملا با هم در تضادن و این باعث شده که تمام مکاتب اروپا ۲ دسته بشن.یا افلاطونی و دیونیزوسی یا ارسطویی و آپلونی!اساسا...
- اااه.چرا لک این ظرفه نمیره؟یه ساعته دارم میشورمش....
اپیزود ۳.
- راستش این روزها دارم به این فکر می کنم که باید وقت بیشتری برای نوشتن کتابم بگذارم.باید زودتر برم سراغ انتشار.برای همین فکر می کنم بهتره بیشتر بمونم خونه.شاید تو هم تونستی یه کمک هایی بهم بکنی.
- یه چیزی رو می دونی؟هیچ چیزی تو زندگی آدم بدتر از یه دستکش ظرفشویی سوراخ نیست!
درباره ی ادامه ی مطلب:
تصاویر نوزادی درویش خان در حال ساز زدن را به اینجا منتقل کردم(البته مشکل سایزش هم درست شد و الان قابل مشاهده است)
و این اواخر تمام صفحات روزنامه میتونه اشک را جاری کنه....!!
سیاست داخلی!!:آقای ا.ن...آقای ا.ر.م...خانم ف.ر...آقای غ.ا...آقای.....!
سلامت!!:شیوع بیماری(...)!مرگ(....)نفر بر اثر(...)!
بازار و بورس!!:تو هم دلت خوشه ها!.....
اقتصادی!!:تورم(...)درصدی!ناپدید شدن(....)میلیارد در(...)!گرانی(....)!کاهش قیمت محصولات(...)!
ورزشی!!:دلیل کناره گیری آقای(...)!شکست تیم(....)در مسابقات(...)!ایران رتبه ی(...)را در مسابقات(...)کسب کرد!
فرهنگ و هنر!!:ممنوع تصویر شدن خانم(...)!ممنوع صدا شدن آقای(...)!تعطیلی سینما(...)!فیلم(...)مجوز نگرفت!
حتی به تبلیغات هم که دقت می کنی یه جورایی اشکت در میاد!!:سفر به قونیه(با تصویر غمگینی از مولانا)!سفر به(...)!کلاس های(...)!.....!
و صفحه ی اول که دیگه واسه خودش یه پا تراژدی-کمدی یا کمدی-تراژدیه!!(مجموعه ای از تمام (...)بالا!)
اصلا بهتر نیست به جای روزنامه بگیم غمنامه؟!!یا بگیم (...)نامه؟!
ای بابا...اینم شد زندگی؟!
شب تا صبح بیدار دنبال یه لقمه نون حلال.روزا هم که هی برو یه گوشه قایم شو که کسی نبینت و بزنه بکشت!
نه ترو خدا.اینم شد زندگی؟زندگی که همش تو آشغال و فاضلاب باشه هم معنی میده؟آخه من چرا باید سوسک بشم؟
باز سری پیش وضعم بهتر بود.گربه ای بودیم.چنگ و دندانی نشان میدادیم.کسی بودیم.همین خود بنده یعنی یک.....(ببخشید اشتباه ای افتاد روی یه آنتن دیگه!)(۱)دنبال یه موشی میکردیم.یه گنجیشک می ترسوندیم....
قبلشم که میمونی چه حالی میداد...از این درخت بپر به اون درخت.موز بخورو حالشو ببر!همه ی موجودات دیگه هم دوستم داشتند.سر به سر همه هم میگذاشتم!
ولی قبلشو که یادم میادا...وای وای وای...همون بهتر که سوسک شدم.آخ آخ بدترین دوره ی زندگیم آدمیتم بود.یادش که می افتم این تن نحیفم به لرز می افته!عجب بدبختی بود!چه کارا که نکردم.چه بلاها که سرم نیومد!چه....
بهتره ناشکری نکنم!خدایا شکرت که سوسک شدم!
.....................................................................................
(۱)مراجعه شود به رپ "ا.ن"
توجه شود که این متن از زبان بنده نیست.چون بنده اگر الان انسان نباشم کلاغ هستم(و یا برعکس)و این متن کاملا ترجمه ای بدون تحریف از درد دل های یک سوسک می باشد.
طبقه ی چهارم
۶ماه قبل:
-عجب آدمایی هستنا....!
-کیا؟
-این همسایه ها.طبقه اول.دوم.سوم
-چرا؟
-همش می نالن و به خونه فحش میدن!خونه به این خوشگلی.نقلی.آروم...چشه مگه؟!چه آدمای متوقعین!خب بدتون میاد خالی کنین برین...والاااااااا...
-قردادشون داره تموم میشه
-بهتر...واااالااااااا
طبقه ی چهارم
۶ماه بعد از اون ۶ ماه قبل(حال):
-اه.اه.اه.تف به این خونه!حالم داره ازش بهم میخوره.
-چراااااا؟!!!!!
-از یه جایی بو میاد.....
اااااااااااااااه.آب چرا یخه؟
اگه من میفهمیدم این پشه ها از کجا میان....
ای باباااااااا چرا اینجا هیچوقت تمیز نمیشه؟!
چرا هوا دم کرده آخه؟
لعنت به این خونه....والااااا...کی این قرارداد کوفتی تموم میشه؟!
طبقه ی سوم
حال:
-عجب آدمایی هستنا....!
-کیا؟
-این همسایه ها.طبقه چهارمی....
................
.........والاااااااااااااااااا..................
طبقه ی دوم
..............والااااااا...........
.................
طبقه......
اسامی اعضای تاکسیرانی استان:
۱.عباسی خالی بند(یا همان عباسی پر چونه)
۲.مصیب ۳ کله
۳.حمید آنتن(یا بیسیم)
۳.رضا روباه
۴.مسافر دزد
۵.حسین آچار
۶.رضایی پیره
۷.برار صدام (sadams brother)
..................................................................................
با تشكر از عباسي پر چونه كه طي ۴ ساعت رفت و ۴ ساعت برگشت سر ما را درد آوردند و زندگي نامه ي تمامي رفقا را براي ما گفتند!
مغز آدم که هنگ کنه ممکنه در مورد هر چیزی حرف بزنه!و ممکنه در مورده خیلی چیزا حرف نزنه!
اونوقته که حرفهای زدت رو میزنن تو سرت و بخاطر حرفهای نزدت توسط لباس شخصی ها(مردم عادی رو میگم بحث سیاسی نیست!)مورد ضرب و شتم قرار می گیری!
مغز آدم که هنگ بکنه ممکنه دست به هر کاری بزنه!و ممکنه خیلی کارها رو نکنه!
اونوقته که...
خلاصه خوش بحاله خودم که مغزم هنگ نمی کنه......!
کلاغ که بدنیا آمد/همه گریستند!
کلاغ که مرد/همه خندیدند!
این بود زندگی!